مي گويم : دلم برايت تنگ مي شود ، لبخند مي زني
مي گويم: " نخند! جدّي گفتم"
نگاهت را به موهايم که انگشتانت را درونشان راه مي بري دوخته اي
و لبخند کمرنگي روي لبانت آرام گرفته است. سرم را روي پاهايت گذاشته ام و
دارم به تو مي گويم که چقدر دلم برايت تنگ خواهد شد.
بعد مي گويم: " اصلاً آمديمو پس فردا هواپيمايم سقوط کرد و
من مردم ! آنوقت چکار کنم؟ واي! من دلم برايت خيلي تنگ مي شود
حتي براي يک روز ، و تو باز هم هيچ نمي گويي و تنها،
خطوط دو سمت لبت عميق تر مي شوند.
مي گويم: "هيچ گاه زود تر از من نمير!" و به چشمانت نگاه مي کنم.
نگاهت نگران مي شود! چرايش را نمي دانم. مهم اين است که اينجايي ، چه مهرباني...
فرداي همين شب پليس راه خبر مي دهد که در جاده حادثه اي رخ داده . که باران زمين را
لغزنده کرده بوده و يک ماشين کنترلش از دست رفته است
تو الان ته دره در ماشين خوابت برده است و تنها آرزوي من اين است که درد نکشيده باشي.
اطرافيانم مدام حرف مي زنند. همگي توي ماشين به سمت محل حادثه نشسته ايم و اطرافيانم
خيلي حرف مي زنند. من امّا هيچ نمي گويم. از شيشه ي ماشين به دور دستهاي خاکستري باراني
خيره شده ام که بوي تو را مي دهند و در اين فکرم که چقدر خوشحالم
که ديشب به تو گفته ام که...
چقدر دلم برايت تنگ مي شود
|