| شرم اگر در جمع نگذارد من شیدا بگریم
سوی خلوت میگزیرم تا مگر تنها بگریم
اشک را گه عقده سازم در گلو گاهی زدیده
ریزمش با خون دل بر خاک و چون مینا یگریم
همچنان برفی که صبح از خنده ی خورشید گرید
خنده بر کنج لبت هر گه که گیرد جا بگریم
بیوفا این رسم یاری نیست کاندر شب گشائی
چون صدف آغوش بهر غیرو دریا بگریم
خنده بر طالع زنم گاهی؛گهی بر خویش گریم
بی تو من امشب نیدانم بخندم یا بگریم؟!
ای که گفتی گریه کن در شام جانسوز جدایی
غرق سیلاب سرکشم باز هم آیا بگریم؟!
در سکوت شامگاهان بر مزار آرزوها
گوشه ای بنشینم و چون شمع؛بی پروا بگریم
بد تر است امروزم از دیروز ای مهر دلارا
نی عجب امروز اگر در ماتم فردا بگریم
کس به حال دل نیندیشد ؛ وای بر مـن
باز باید گوشه ای بگریزم و تنـــــــــها بگریم!!
|